شمارهٔ ۲۷۲
عقل است همچوشمع بر آفتاب عشقساقی بیا بده قدحی از شراب عشق
با اینکه عقل پادشه هفت کشور استدیدم پیاده بود دوان دررکاب عشق
چون جای گنج گشته به ویرانه نیست غمگر گشته است جان ودل من خراب عشق
خواهم که خون شود دل و بیرون رود ز چشمچون گشته در میانه دل من حجاب عشق
هر کس نشسته بر دل وجانش غبار غمآن به که شستشو کندش با گلاب عشق
عشق است عین دوست بود دوست عین عشقدانی چه گویم آگهی ار از حساب عشق
اقبال من چونخل قد دوست شد بلندز الطاف بی نهایت عالیجناب عشق