شمارهٔ ۲۶۱
پروانه را که داده تعلق به نور شمعاو را که رهنما است به بزم حضور شمع
در حیرتم بدو که بیاموخت درس عشقکز جان و دل چنین شده عاشق به نور شمع
هوش و خرد مرا پرد از سر ز کار عشقپروانه پر زند چو به نزدیک و دور شمع
پروانه را مگر ارنی بر زبان گذشتکاین سان بسوخت بال و پر او به طور شمع
آخر که شمع هم به مکافات او بسوختپروانه گر بسوخت ز خوی غیور شمع
معشوق را مگو که به دل درد عشق نیستبنگر به سوز گریه شام و سحور شمع
رو ای بلنداقبال آموز عاشقیاز چشم اشکبار وز جسم صبور شمع