شمارهٔ ۲۲۷
زد سر زلف خود آن دلبر که اکنون دل ببرهر که جان دارد به تن از دست اوچون دل ببر
دلبری آموخت لیلی از نگار من که گفتپرده را از روی بردار وز مجنون دل ببر
از غم زلفت دلم در قید حسرت شد اسیرچهره بنما قید حسرت را ز پر خون دل ببر
گفت اسرار الهی در لبم باشدنهانگفتمش ز آن گفتمت کز لعل میگون دل ببر
گفت درایران وتوران دل دگر نگذاشتمگفتمش کز کوه قاف ور بع مسکون دل ببر
مست چون گردی ز می از ماه گردون دل بریناز کم کن باده زن ازماه گردون دل ببر
گفتم ازوصل قدت طبع بلند اقبال توکوتهی دارد بگفت از طبع موزون دل ببر