شمارهٔ ۲۰۴
گلگون چو روی یار من از غازه می شودداغ دل من از غم اوتازه می شود
از یادچشم وچهره او اشک وبخت منسرخ وسیه چو سرمه وچون غازه می شود
اوجا به شهر دارد ودارم عجب از آنکبیرون به سیر باغ ز دروازه می شود
هر گه به یاد آیدم آن چشم نیمخواباعضای من زشوق به خمیازه می شود
بی پرده دید هر که رخ دوست را چومنداندکه حسن تا به چه اندازه می شود
ای دل نگفتمت که مگو وصف روی دوستدیدی نگفته شهر پر آوازه می شود