شمارهٔ ۱۴۹
زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشدکه مشوش بود آنکس که درآتش باشد
بر دلم نقش گرفته است خیال رخ دوستمنزل اوست دلم خواست منقش باشد
شاه شطرنج غم عشق تو تا شد دل منمات در پیش رخت آمده درکش باشد
مبتلا شد به بلا گر دل ما خوشحالیمعاشق روی تو باید که بلاکش باشد
چشمت از راست کشد طره ات از چپ به میانبر سر خته دلم این چه کشاکش باشد
ترسم از اینکه ببرند سر زلف تورابسکه در کشور شه رهزن وسرکش باشد
خواستم چاره درد دل خود را ز طبیبگفت بوس از لب یار و می بی غش باشد
خویش راخودکشم و خوشدلم از کشتن خویشدلت از قتل بلنداقبال ار خوش باشد