شمارهٔ ۱۲۲
دل من نه عزم باغ و نه هوای راغ داردبه خیال توهم از آن هم از این فراغ دارد
بلی آنکه راست در بر چوتودلبری سمنبرنه به فکر باغ باشد نه خیال راغ دارد
چوخط توسبزه هرگز به کدام راغ رویدچو لب توغنچه گلبن به کدام باغ دارد
ز غمت نگشته گر لاله ز گریه کور از چهرخ او شده است خونین وهمیشه داغ دارد
ندهد به پیش رخسار تو آفتاب پرتوبر آفتاب آری چه ضیاء چراغ دارد
نه فتد به سرخمارش نشود ز نشئه فارغز شراب عشقت آنکس که بهکف ایاغ دارد
شده زلف توپریشان چو دل بلنداقبالمگر از دل پریشان من او سراغ دارد