گنج

غزل شمارهٔ ۹۸۰

بت هندی‌ کی از دردسر ترکان خبر دارددر این کشور میان‌کو تا دماغ بهله بردارد
درین‌ دریا که هر یک قطره صد دامن‌ گهر داردحباب ما به دل پیچیده آه بی‌اثر دارد
نباشدگرتلاش عافیت نقد است آرامتنفس را سعی راحت اینقدر زیر و زبر دارد
به یک رنگ از بهار مدعای دل مشو قانعکه این‌آیینه غیر از خون‌شدن چندین‌هنر دارد
حبابم درکنار موج دارد سیر جمعیتبه‌ راحت می‌پرد مرغی‌که زیر بال سر دارد
به روی عشرتم نتوان در چاک جگر بستنچو مژگان شام ‌من آرایش صبحی ‌دگر دارد
به‌ این‌ هستی اگر نامی به‌دست ‌افتد غنمیت‌دانکه بسیار است اگر دوش نفس آواز بردارد
به ظاهرگر زمینگیرم زمقصد نیستم غافلکه چشم نقش پا از جاده بر منزل نظر دارد
بقدر اعتبارات است ضبط خویش مردم راچو سنگی آبدار افتد فسردن بیشتر دارد
نخواهد شد سیاهی از جبین اخترم زایلشب عاشق به موی ‌کاسهٔ چینی سحر دارد
صفا در عرض سامان هنرگم‌ کرده‌ام بیدلز جوهر حیرت آیینهٔ من بال وپر دارد