غزل شمارهٔ ۹۷۲
اگر معشوق بیمهر است وگر عاشق وفا داردتماشا مفت دیدنها محبت رنگها دارد
شرار کاغذ ما خندهٔ دندان نما داردطربها وقف بیتابی که آهنگ فنا دارد
به واماندن نکردم قطع امید ز خود رفتنشکست بال اگر پرواز گمکرده صدا دارد
ز بس مطلوب هر کس بی طلب آماده است اینجااجابت انفعال از شوخی دست دعا دارد
درین محفل زبونیم آنقدر از سستی طالعکه رنگ ناتوانی هم شکست کار ما دارد
به صد جا کرده سعی نارسا منزل تراشیهاو گرنه جادهٔ دشت طلب کی انتها دارد
که میخواهد تسلی از غبار وحشتآلودمکه چون صبح این کف خاکستر آتش زیر پا دارد
سبب کم نیست گر بر هم ز نی ربط تعلق راچو مژگان هر که برخیزد ز خود چندین عصا دارد
حقیقت واکش نیرنگ هر سازیست مضرابیتو ناخن جمع کن تا زخم ما بینی چها دارد
به خجلت تا نیاید وام معذوری اداکردننماز محرمان پیش از قضا گشتن قضا دارد
ز حرص منعمان سعیگدا همگن مدان بیدلکه خاک از بهر خوردن بیش از آتش اشتها دارد