غزل شمارهٔ ۹۷۰
نه فخر میدمد اینجا نه ننگ میباردبر این نشانکه تو داری خدنگ میبارد
فریب ابر کرم خوردهای از این غافلکه قطره قطره همان چشم تنگ میبارد
دگر چه چاره به جز خامشی که همچو حباببر آبگینهٔ ما آه سنگ میبارد
وداع فرصت برق و شرار خرمن کنبه مزرعی که شتاب از درنگ میبارد
بهار این چمن از بسکه وحشتاندودستز داغ لاله جنون پلنگ میبارد
به پرسش دل چاک که سودهای ناخنکه رنگ خون بهارت ز چنگ میبارد؟
به حیرتم که نگاه از چه حیرت آب دهمز خار وگل همه حسن فرنگ میبارد
دل شکسته خمستان یاد نرگس کیستکه اشکم از مژه ساغر به چنگ می بارد
مخور فریب مروت ز چرخ مینارنگکه جای باده از این شیشه سنگ میبارد
ز آبیاری کشت حسد تبرا کنکه خون عافیت از ساز جنگ میبارد
خطاست تهمت جرات به عجز ما بستنهزار آبله بر پای لنگ میبارد
مخواه غیر توهم ز اغنیا بیدلکه ابر مزرع این قوم بنگ میبارد