گنج

غزل شمارهٔ ۹۵۹

باز بی‌تابی‌ام احرام چه در می‌بنددکز غبارم نفس صبح ‌کمر می‌بندد
فکر جولان‌ همه تشویش عبارت‌ سازی‌ ستفطرت آبله مضمون دگر می‌بندد
غیر دل‌ گوشهٔ امنی‌ که توان یافت‌ کجاستبه چه امید نفس رخت سفر می‌بندد
عرض‌جوهر ندهی‌، بی‌حسدی‌نیست‌فلکورنه چون آینه دستت به هنرمی‌بندد
نی دلیل است که این هرزه‌ درایان طلببال و پر ریختن ناله شکر می‌بندد
ریزش ماده بر اجزای ضعیف است اینجاآسمان سنگ به دامان شرر می‌بندد
وحشت عمرکمین شیفتهٔ فرصت نیستصبح از دامن افشانده نظر می‌بندد
تا به کی قصهٔ مستقبل و ماضی خواندنباخبر باش که افسانه نظر می‌بندد
عجزم از سعی وفا جوهر طاقت‌ گل ‌کردآب درکسوت یاقوت جگر می‌بندد
کسب‌ جمعیت دل تشنهٔ ضبط نفس استتنگی قافیهٔ موج گهر می‌بندد
شمع این محفلم از داغ دلم نیست‌ گزیرآنچه در پا فکنم عجز به سر می‌بندد
ناله‌ام داغ شد از بی ‌اثریها بیدلتیغ چون منفعل افتاد سپر می‌بندد