غزل شمارهٔ ۹۵۶
تا کاتب ایجادم نقش من و ما بنددچون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد
این مبتذل اوهام پر منفعلم داردمضمون نفس وحشیست کس تا بهکجا بندد
ازشبنم ما زبن باغ طرفی نتوان بستنخونی که به این رنگست دست که حنا بندد
سرگشتهٔ سوداییم تاکی هوس دستارکم نیست اگر هستی مو بر سر ما بندد
بیسعی فنا ظالم ازخشم نپوشد چشمآتش ته خاکستر احرام حیا بندد
نقش بد و نیک آسان از دل نتوان شستنآیینه مگر زنگار بر روی صفا بندد
در عذر اجابت کوش گر حرص گداطینتابرام تمنایی بر دست دعا بندد
زحمتکش این منزل تا وارهد از آفاتدیوار و دری گر نیست باید مژهها بندد
تمثالی ازین صحرا جز خاک نمایان نیستکو آبله تا عبرت آیینه به پا بندد
واپس نپسندد عشق افسردگی ما راگر سکته تامل کرد بحرش چه جدا بندد
عالم همه موهومیست بگذار که بیدل همچون تهمت موهومی خود را همه جا بندد