غزل شمارهٔ ۹۵۴
به اندک شوخیی بنیاد تمکینکنده میگرددحیا تا لب گشود از هم تبسم خنده میگردد
تنزه گر هوس باشد مجوشید آن قدر با همکه صحبت از سریشم اختلاطیکنده میگردد
تغافلحکم همواریستکوه و دشت امکان رابهچندین تخته یک تحریک مژگان رنده میگردد
بهعزلت ساز و ایمن زیکه در خلق وفا دشمنسگ دیوانهٔ مطلب مرسها کنده میگردد
به برق تیغ استغنا حذر ازگردنافرازیدرین میدان فلک هم سر به پیش افکنده میگردد
خیال رفتگان رفتن ندارد همچو داغ از دلبه عبرت چون رسد نقش قدم پاینده میگردد
گرانی بر طبایع از غرور قدر نپسندیدرین بازار جنس کمبها ارزنده میگردد
قناعت میکند در خوشهچینی خرمنآراییقبا چون پنبهها بر خویش دوزد ژنده میگردد
نه انجم دانم و نی دورگردون لیک می دانمجهان رنگ است و یکسر گرد گرداننده میگردد
عرقها میکنم چون شمع و سردر جیب میدزدمعلاجی نیست هستی از عدم شرمنده میگردد
اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدلبه احسان جهدکن کاینجا خدایی بنده میگردد