غزل شمارهٔ ۹۴۱
هرچه آنجاست چو آنجا رویاینجاگرددچه خیال است که امروز تو فردا گردد
در مقامی که بود ترک و طلب امکانیرو به دنیاست همان گرچه ز دنیا گردد
جمع شو ، مرکز نه دایرهٔ چرخ برآقطره چون فال گهر زد دل دریا گردد
رستن از پیچ و خم رشتهٔ آمال کراستبگسلی از دو جهان تا گرهی وا گردد
نور دل درگرو کسب قبول سخن استبه نفس گو چه دهد سنگ که مینا گردد
سن بی سر و پا تفرقهٔ ساز حیاستآب چون بر در فواره زد اجزا گردد
طور مستان نکشد تهمت تغییر وفاخط ساغر چه خیال است چلیپا گردد
عجز تقریر من آخر به اشارات کشیدناله چون راه نفس گم کند ایما گردد
نامهٔ رمز نفس در پر عنقا بربندسر این رشته نه جاییستکه پیداگردد
کعبه و دیر مگو گرد تو گشتیم بس استآسیا نیست سر شوق که هر جا گردد
گوهر آزادگی موج نخواهد بیدلسر چو گردید گران آبلهٔ پا گردد