گنج

غزل شمارهٔ ۹۳۵

حسرتی در دل از آن لاله قبا می‌پیچدکه چودستار چمن بر سر ما می‌پیچد
نبض هستی چقدرگرم تپش پیمایی‌ستموی آتش زده بر خویش چها می‌پیچد
تا نفس هست حباب من و جولان هوسنیست آرام سری را که هوا می‌پیچد
چه زمین و چه فلک ‌گوشهٔ زندان دل استششجهت ‌کلفت این تنگ فضا می‌پیچد
نالهٔ ما به چه تدبیر تواند برخاستهمچو نی صد گره اینجا به عصا می‌پیچد
ناتوانی ‌که به جز مرگ ندارد سپریبه چه امید سر از تیغ قضا می‌پیچد
استخوان‌بندی اوهام ز بس بی‌مغز استآرزوها همه بر بال هما می‌پیچد
صورخیزست ندامت ز شکست دل ماکه بساط دو جهان را به صدا می‌پیچد
عبرت مرگ کسان سلسلهٔ خجلت ماسترشته از هرکه شود باز به ما می‌پیچد
قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدلنفس ازبی‌اثریها به دعا می‌پیچد