غزل شمارهٔ ۹۳۳
به روی عالمآرا گر نقاب زلف درپیچدبیاض صفحهٔ کافور را در مشک تر پیچد
گهی چون طفل اشکمن درآغوش نگه غلتدگهی چون سبزهٔ مژگان به دامان نظر پیچد
اگر گویم ز زلف خود رهایی ده دل ما راچو زلفخود سر هر مو ز صدجا بیشترپیچد
به گاه خنده شکّر ریزد از چاک دل گوهربه وقت خامشی موج گهر را درشکر پیچد
نخیزم چون غبار از راه او بیدل که میترسمعنان توسن ناز از طریق مهر درپیچد