غزل شمارهٔ ۹۳۰
نفس درازی کس تا به چون و چند نیفتدگره خوش است که بیرون این کمند نیفتد
حیاست آینهپرداز اختیار تعلقاگر دل آب نگردد نفس به بند نیفتد
رعونت است که چون شمع میکشد ته پایتبه سر نیفتی اگر گردنت بلند نیفتد
مروت آن همه از چشم زخم نیست گزندشاگر به گوش حیا نالهٔ سپند نیفتد
سفاهت است کرم بیتمیز موقع احسانگشاده دست و دل آن به که هرزهخند نیفتد
ز فکر کینه ندارد گزیر طینت ظالمچه ممکن است حسد در چهی که کند نیفتد
چو صبح گرد من از دامنت رسیده به اوجیکه تا ابد اگرش بر زمین زنند نیفتد
مباد کام کسی بینصیب لذت معنیتو لب گشا که جهان چون مگس به قند نیفتد
به خاک راه تو افکندهام دلی که ندارمنیاز شرم کن این جنس اگر پسند نیفتد
گر احتیاج به توفان دهد غبار تو بیدلچو صبح به که صدا از نفس بلند نیفتد