غزل شمارهٔ ۸۸۶
تا ز پیدایی بهگوشم خواند افسون احتیاجروز اول چون دلم خواباند در خون احتیاج
نغمهٔقانون اینمحفل صلای جودکیستعالمی را از عدم آورد بیرون احتیاج
حسن و عشقینیست جز اقبال و ادبار ظهورلیلی این بزم استغناست، مجنون احتیاج
تا نشد خاکستر از آتش سیاهیگم نشدتیرهبختیها مرا همکرد صابون احتیاج
صید نیرنگ توهم را چه هستیکوعدمپیش ازین خونم غنا میخورد اکنون احتیاج
درخور جا هست ابرام فضولیهای طبعسیمو زر چونبیششد میگردد افزون احتیاج
با لئیمان گر چنین حرص گدا طبعت خوش استبایدت زیر زمین بردن به قارون احتیاج
گر لب از اظهار بندی اشک مژگان میدردتا کجا باید نهفت این ناله مضمون احتیاج
صبح این ویرانه با آن بیتعلق زیستنمیبرد از یک نفس هستی به گردون احتیاج
عرض مطلب نرمی گفتار انشا میکندحرف ناموزون ما راکرد موزون احتیاج
همچو اهل قبر بیدل بینفس باشی خوش استتا نبندد رشتهات بر سازگردون احتیاج