گنج

غزل شمارهٔ ۸۸۴

وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه: انحادث۱۰ بیت
تأمل عارفان چه دارد به کارگاه جهان حادثنوای ساز قدم شنیدن ز زخمه‌های زبان حادث
شکست‌و بستی که‌موج دارد کسی‌چه مقدار واشماردبه ‌یک ‌وتیره است تا قیامت حساب سود و زیان حادث
ز فکر سودای پوچ هستی به شرم باید تنید و پا زدبه دستگاه چه جنس نازد سقط فروش دکان حادث
ازبن بساط خیال رونق نقاب رمز ظهور کن شق‌خزان ندارد بهار مطلق بهار دارد خزان حادث
فسانه‌ای ناتمام دارد حقیقت عالم تعینتو درخور فرصتی‌ که داری تمام‌ کن داستان حادث
کسی در‌ین دشت بی‌سر و پا برون منزل نمی‌خرامدبه خط پرگار جاده دارد تردد کاروان حادث
غم و طرب نعمت است اما نصیب لذت‌ که راست اینجاتجدد الوان ناز دارد نیاز مهمان خوان حادث
اگرشکستیم وگر سلامت‌که دارد اندیشهٔ ندامتبر اوستاد قدم فتاده است رنج میناگران حادث
رموز فطرت بر این سخن کرد ختم صد معنی و عبارتکه آشکار و نهان ندارد جز آشکار و نهان حادث
به پستی اعتبار بیدل ‌عبث فسردی و خاک گشتینمی‌ توان‌ کرد بیش از اینها زمینی و آسمان حادث