غزل شمارهٔ ۸۷۸
همهکس کشیده محمل به جناب کبریایتمن و خجلت سجودیکه نریختگل به پایت
نه به خاکِ در بسودم نه به سنگش آزمودمبهکجا برم سری را که نکردهام فدایت
نشود خمار شبنم می جام انفعالمچو سحر چه مغز چیند سر خالی از هوایت
طرب بهار امکان به چه حسرتم فریبدبه بر خیال دارم گل رنگی از قبایت
هوس دماغ شاهی چه خیال دارد اینجابه فلک فرو نیاید سر کاسهی گدایت
به بهار نکته سازم ز بهشت بینیازمچمنآفرین نازم به تصور لقایت
نتوان کشید دامن ز غبار مستمندانبخرام و نازها کن سر ما و نقش پایت
نفس از تو صبحخرمن نگه از تو گلبهدامنتویی آنکه در بر من تهی از من است جایت
ز وصال بیحضورم به پیام ناصبورمچقدر ز خویش دورم که به من رسد صدایت
نفس هوسخیالان به هزار نغمه صرف استسر دردسر ندارم من بیدل و دعایت