غزل شمارهٔ ۸۶۶
به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگتزدم به دامن خود دست و یافتم چنگت
دماغ زمزمهٔ بینیازیات نازمکه تا دمید برآهنگ ما زد آهنگت
نقاب بر نزدن هم قیامتآراییستفتاده در همه آفاق آتش سنگت
به غیر چاکگریبانگلی نرست اینجادرین چمن چه جنونکرد شوخی رنگت
چه ممکن است جهان را ز فتنه آسودنفتاده بر صف برگشتهٔ مژه جنگت
حیا نبود کفیل برون خرامی نازدلگرفتهٔ ما کرد اینقدر تنگت
براین ترانهکه ما رنگ نوبهار توایمرسیدهایم به گلهای تهمت ننگت
جهان وهم چه مقدار منفعل تک وپوستکه جستجوکند آنگه به عالم بنگت
علاج دوریغفلت به جهد ناید راستنشستهایم به منزل هزار فرسنگت
نه دیده قابل دیدن نه لب حریف بیاننگاه ما متحیر زبان ما دنگت
کراست زهرهٔ جهدیکه دامنت گیردچودست ما همه شلت چوپای ما لنگت
زبان آینه، پرداز میدهم بیدلبهارکرد مرا پرفشانی رنگت