غزل شمارهٔ ۸۶۴
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفتاین وحشی از خیال سیاهی رمید و رفت
از صبح این چمن طربی چشم داشتیمآخر نفس بر آینهٔ ما دمید و رفت
دیگر پیام ما بر جانان که میبرداشکی که داشتیم ز مژگان چکید و رفت
چندین چمن فسرد به خون امید مارنگ حنا گلی که مپرسید چید و رفت
ذوق وفای وعدهات از دل نمیرودقاصد ثمر نبود که گویم رسید و رفت
لبیک کعبه، مانع ناقوس دیر نیستاینجا فسانههاست که باید شنید و رفت
پرسیدم از حقیقت مرگ قلندریگفتند بی غم تو و من، خورد و رید و رفت
گفتم رموز مطلب هستی بیان کنمتا بر زبان رسید سخن لب گزید و رفت
گردید پیریام ادبآموز عبرتیکز تنگنای عمر جوانی خمید و رفت
وامانده بود هوش درین دشت بیکرانلغزید پای سعی و رهی شد سپید و رفت
بیدل دو دم به الفت هستی نساختیمجولان او ز دامن ما چین کشید و رفت