گنج

غزل شمارهٔ ۸۶۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انکردورفت۱۰ بیت
باز وحشی‌جلوه‌ای‌ در دیده جولان‌ کرد و رفتاز غبارم دست‌ برهم‌سوده سامان‌ کرد و رفت
پرتو حسنی چراغ خلوت اندیشه شددر دل هر ذره صدخورشید پنهان‌ کرد و رفت
رنج‌ها در عالم تسلیم راحت می‌شودشمع از خار قدم سامان مژگان ‌کرد و رفت
بی‌تمیزی دامن نازی به صحرا می‌فشاندشوخی اندیشهٔ ما را‌‌ گریبان ‌کرد و رفت
بود در طبع سحر نیرنگ شبنم سازی‌ایتنگی غفلت نفس را اشک‌غلتان ‌کرد و رفت
نیستم آگه ز نقش هستی موهوم خویشاینقدر دانم‌ که بر آیینه بهتان‌ کرد و رفت
رنگ‌گرداندن غبار دست برهم‌سوده بودبیخودی آگاهم از وضع پریشان ‌کرد و رفت
سعی‌ بیرون‌تازی‌ات ز‌ین‌ بحر پر دشوار نیستمی‌توان ‌چون‌ موج‌ گوهر ترک‌ جولان‌ کرد و رفت
خاک غارت‌پرور بنیاد این ویرانه‌ایمهر‌ که آمد اندکی ما را پریشان‌ کرد و رفت
جای دل بیدل در این محفل سپندی داشتمبس‌که تنگ‌آمد پری‌افشاند و افغان‌کرد و رفت