غزل شمارهٔ ۸۵۹
عمرگذشته بر مژهام اشک بست و رفتپرواز صبح، بیضهٔ شبنم شکست و رفت
از خود تهی شوید و ز اوهام بگذریدخلقی درین محیط به کشتی نشست و رفت
از نقد و جنس حاصل اینکارگاه وهمدیدیم باد بودکه آمد به دست و رفت
رفتن قیامتیستکه پا لغز کس مبادهرچند حقپرست، شد اتشپرست و رفت
پوشیده نیست رسم خرابات ما و منهرکس بهه یکدو جام نفسگشت مست و رفت
در سینه داشتم دلکی عاقبت نماندآه این سپند سوخته با ناله جست و رفت
بند کشاکش نفس آخر گسیخت عمربا خویش برد ماهی پر زور شصت و رفت
چشم گشوده وحشت دل را بهانه بودشاهین بیتماغه رها شد ز دست و رفت
کس محرم پیام دم واپسین نشدکز دل چه مژده داد به دل پست پست و رفت
شمعی زبان موعظت بزم گرم داشتگفتم چسان روم ز در دل نشست و رفت
بیدل غبار قافلهٔ اعتبار ماباری دگر نداشت همین چشم بست و رفت