غزل شمارهٔ ۸۴۰
فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشتتیغ برقی بود هستی آمد و از سر گذشت
وحشتی زینبزم چونشمعم به خاطر درگذشتچین دامن آنقدرها موج زد کز سرگذشت
بربنای ما فضولی خشت تمکینی نچیدآرزو چون فربهی زین پهلوی لاغرگذشت
امتحان هرجا عیار قدر رعنایی گرفتسرنگونی صد سر و گردن ز ما برتر گذشت
آب آب گوهر، آتش آتش یاقوت شدهرچه آمد بر سر ما از گذشتن درگذشت
یافتم آخر ز مقصدکوشی توفیق عجزلغزش پاییکه پروازش به زیر پرگذشت
قدر بحر رحمت از کمهمتی نشناختیماز غرور خشکی دامن جبینها ترگذشت
عبرتی میخواست مخمور زلال زندگیآب شد آیینه و از چشم اسکندرگذشت
مشق اسرار دبستان ادب پر نازکستنام لغزش تا نوشتی خامه از مسطر گذشت
میچکد خون دو عالم از نگاه واپسینبیخبر از خود مگو میباید از دلبر گذشت
سختبیرناست شوق از ساز وحشتها مپرنعمر پروازم به جست و جوی بال و پر گذشت
میروم بی دست و پا چون شمع و از هر عضو منآبله گل میکند، تا عرضه دارد سرگذشت
با دل جمعمکنون مأیوس باید زبستنسیر دریا دور موجی داشت از گوهر گذشت
ضعف بیمار محبت تا کجا دارد اثرناله هم امشب به پهلوی من از بستر گذشت
بیدل از جمعیت دل بینیاز عالممگوهر از یک قطره پل بستن ز دریا در گذشت