غزل شمارهٔ ۸۳۸
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشتبا شکستی ساخت دل، کز طرهٔ لیلا گذشت
غفلت ما گر به این راحت بساطآرا شودتا ابد نتوان به رنگ صورت از دیبا گذشت
هم در اول باید از وهم دو عالم بگذریورنه امروز تو خواهد دی شد و فردا گذشت
جوش اشکم در نظر موجیست کز دریا رمیدشعلهٔ آهم به دل برقیست کز صحرا گذشت
چند چون گرداب بودن سر به جیب پیچ و تاب؟میتوان چون موج دامن چید و زین دریا گذشت
کاش همدوش غبار از خاک برمیخاستیمحیف عمر ما که همچون سایه زیر پا گذشت
خون شو ای حسرت که از مقصد رهت دور است، دورآخرت در پیش دارد هرکه از دنیا گذشت
در دل آن بیوفا، افسون تأثیری نخواندتیر آهم چون شرر هرچند از خارا گذشت
بر بنای دهر از سیل قیامت نگذردآنچه از روی عرقناک تو بر دلها گذشت
هستی ما نام پروازی به دام آورده بودبینشانی بال زد چندانکه از عنقا گذشت
بزم هستی قابل برهمزدن چیزی نداشتآنکه بگذشت از علایق پر به استغنا گذشت
داغ هرگز زیردست شعلهٔ تصویر نیستبسکه واماندیم، نقش پای ما از ما گذشت
حیف بر منصور ما تسلیم راهی وانکرداز غرور وهم بایست اندکی بالا گذشت
از لباس توبه عریان است تشریف نجاتبیدل امشب موج می از کشتی صهبا گذشت