گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۵

شب‌که طاووس مرا شوق تو بال‌افشان داشتیک جهان چشم به هم برزدن مژگان داشت
هرچه جوشید ز موج و کف این قلزم وهمنفسی بود که در پرده دل توفان داشت
رمز بی‌رنگی ما فاش شد از شوخی رنگشیشه آورد برون آنچه پری پنهان داشت
تا ز هستی اثری هست محبت رسواستحرمت ناله به زنجیر نفس نتوان داشت
حیرت از شش جهتم در دل آیینه‌ گرفتورنه هر مو به تنم صد مژه بال‌افشان داشت
آخر از عجز طلب اشک دواندیم به چشمپای خوابیده ما آبله در مژگان داشت
همه جا دیده یعقوب غبارانگیز استیا رب اقلیم محبت چقدر کنعان داشت
هیچ روشن نشد ازهستی ما غیرحجابشخص تصویر همین پیرهن عریان داشت
عاقبت کسوت مجنون به عرق گشت بدلفصل تأثیر جنون این همه تابستان داشت
تنگی‌حوصله‌دار ترک علایق‌بیدلیادگردی‌ که به هم چیدن او دامان داشت