گنج

غزل شمارهٔ ۷۹۹

عنقا سراغم از اثرم وهم و ظن تهیستدر هر مکان چو نقش نگین جای ‌من تهیست
بی‌حرف ساز صوت و صداگل نمی‌کندزین ‌جا مبرهن‌ است که این ‌انجمن تهیست
چشم‌حریص و سیری جاه‌، این‌.چه ممکن استهرچند شمع نور فشاند لگن تهیست
این خانه‌ها که خار و خس انبار حرص ماستچون حلقه‌های در همه بی‌رفتن تهیست
بر رمز کارگاه سخن پی نبرد‌ایمتاکی زبان زپرده بگوید دهن تهیست
ضبط نفس غنیمت عشرت شمردنستگر بوی گل قفس شکند این چمن تهیست
عمری‌ست ‌گوش خلق ز افسون ما و منانباشته‌ست پنبه و جای سخن تهیست
ناموس شمع‌ کشته به فانوس واگذاردستی‌ کز آستین به در آرم ز من تهیست
می در قدح ز بیکسی شیشه غافل استچندان‌که غربت است پر از ما، وطن تهیست
نتوان به هیچ‌ پرده سراغ وصال یافتبیدل‌ ز بوی یوسف ما پیرهن تهیست