غزل شمارهٔ ۷۹
شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور راعرضِ یک خمیازه صحرا میکند مخمور را
درد دل در پردهٔ محویتم خون میخورداز تحیر خشکبندی کردهام ناسور را
چارهسازان در صلاح کار خود بیچارهاندبه نسازد موم زخمِ خانهٔ زنبور را
ما ضعیفان را ملایمطینتی دام بلاستمشکل است از روی خاکستر گذشتن مور را
زندگانی شیوهٔ عجز است باید پیش بردنیست سر دزدیدن از پشت دوتا مزدور را
عشرتیگر نیست میباید به کُلفَت ساختندُرد هم صاف است بهر سرخوشی مخمور را
غفلت سرشار مستغنیست از اسباب جهلخواب گو مژگان نبندد دیدههای کور را
در نظر داریم مرگ و از امل فارغ نهایمپیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را
اعتبار درد عشق از وصل برهم میخوردزنگ باشد التیامْ آیینهٔ ناسور را
زندگی وحشیست از ضبط نفَس غافل مباش
بویْ آرامیده دارد در قفس کافور را
در تنعم ذکر احسانها بلندآوازه نیستچینی خالی مگر یادی کند فغفور را
بیدل از اندیشهٔ اوهامِ باطل سوختمبر سر داغم فشان خاکستر منصور را