غزل شمارهٔ ۷۴۵
جزخوندل ز نقد سلامت به دست نیستخط امان شیشه به غیر از شکست نیست
آرام عاشق آینهپردازی فناستمانند شعلهایکه زپا تا نشست نیست
خلقی به وهم خویش پرافشان وحشت استلیک آنقدر رمیکهکس از خویش رست نیست
بنیاد عجز ریختهٔ رنگ سرکشیستدر طرهایکه تاب ندارد شکست نیست
ماییم و سرنگونی ازپا فتادگیدر وادییکه نقش قدم نیز پست نیست
جمعیت حواس در آغوش بیخودیستازهوش بهره نیستکسی راکه مست نیست
دیوانگان اسیر خم و پیچ وحشتندقلاب ماهیان تو موج است شست نیست
دل صید شوق و دیده اسیر خیال توستویرانهکشوریکه به این بند و بست نیست
عالم فریب دیدهٔ عاشق نمیشودآیینهٔ خیال تو صورتپرست نیست
آسودگی چگونه شود فرش عافیتپای مراکه آبله هم زیردست نیست
بیدل بساط وهم به خود چیدهام چو صبحورنه زجنسهستی منهرچههستنیست