غزل شمارهٔ ۷۳۲
چارهٔ دردسر دیر محبت جلیستشمع صفت عمرهاست قشقهٔ ما صندلیست
رابط اجزای وهم یک مژه بربستن استتا به دوچشم استکار علم و عیان احولیست
آینهٔ راز دل آن همه روشن نشدچاکگریبان همین یک دو الف صیقلیست
بهکه ؛ لب نگذرد زمزمهٔ احتیاجخون قناعت مریز ناله رگ ممتلیست
نام تکلف مباد ننگ تک وتاز مردششجهتت خواب پاستکفش اگر مخملیست
کلفت فردا همان دی شمر آزاد باشآنچه به تفصیل آن منتظری مجملیست
مطرب دلگر زند زخمه به قانون شوقصور به صد شور حشر زمزمهٔ یللیست
لمعهٔ مهر ازل تا نفرازد علمای به دلایل مثل نور شبت مشعلیست
بر خط تحریرعشق شورحواشی مبندمتن رموز ادب از لب ما جدولیست
بیدل از اسرارعشقگوش ولب آگاه نیستفهمکن ودم مزن حرف نبی یا ولیست