غزل شمارهٔ ۷۱۰
زین دو شرر داغ دل هستی ما عبرتیستکاغذ آتش زده محضر کمفرصتیست
زیر فلک آنقدر خجلت مهلت مبرزندگی خضر هم یک دو نفس تهمتیست
آن همه پاینده نیست غلغل جاه و حشمکوس و دهل هرکجاست چون تبغب نوبتیست
خاک ز سعی غبار بر فلکش نیست بارسجده غنیمت شمار عالم دون همتیست
غیر غبار نفس هیچ نپیمودهایمبادهٔ دیگر کجاست شیشهٔ ما ساعتیست
چشمت اگر باز شد محو خیالات باشفهم تماشا کراست آینه هم حیرتیست
تهمت اعمال زشت ننگ حقیقت مبادآدمی ابلیس نیست لیک حسد لعنتیست
آینه در زنگبار چاره ندارد ز زنگهمدم بدطینتان قابل بیحرمتیست
نخل گداز آبیار از بن و بارش مپرسگریه چه خرمن کنیم حاصل شمع آفتیست
نم به جبین محو کن تا ندری جیب شرمگر عرق آیینه شد ننگ ادب کسوتیست
شمع نسوزد چرا بر سر پروانههابت به غم برهمن ز آتش سنگش ستیست
تاب و تب موج و کف، خارج دریا شمارقصهٔ کثرت مخوان بیدل ما وحدتیست