گنج

غزل شمارهٔ ۷۱

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ازیچرا۱۲ بیت
ای غافل از رنج هوس آیینه‌پردازی چراچون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا
نگشوده‌مژگان چون شرر از خویش‌کن قطع نظرزین یک دو دم زحمتکش جامی و آغازی چرا
تاکی دماغت خون‌کند تعمیر بنیاد جسدطفلی‌گذشت ای بیخرد با خاک وگل بازی چرا
آزادی‌ات ساز نفس آنگه غم دام و قفسبا این غبار پرفشان گم کرده پروازی چرا
گردی به جا ننشسته‌ای دل در چه عالم بسته‌ایاز پرده بیرون جسته‌ای واماندهٔ سازی چرا
حیف است با سازغنا مغلوب خسّت زیستنتیغ ظفر در پنجه‌ات دستی نمی‌یازی چرا
گر جوهر شرم و ادب پرواز مستوری دهدآیینه‌گردد از صفا رسوای غمازی چرا
تاب و تب‌کبر و حسد بر حق‌پرستان‌کم زندگر نیستی آتش‌پرست آخر به این سازی چرا
هرگز ندارد هیچکس پروای فهم خویشتنرازی وگرنه این قدر نامحرم رازی چرا
از وادی این ما و من خاموش باید تاختنای‌کاروانت بی‌جرس در بند آوازی چرا
محکوم فرمان قضا مشکل‌کشد سر بر هوااز تیغ گر غافل نه‌ای گردن برافرازی چرا
بیدل مخواه آزار دل از طاقت راحت گسل ای پا به دوش آبله بر خار می‌تازی چرا