غزل شمارهٔ ۷۰۷
نه ما را صراحی نه پیمانه ایستدل و دیده غوغای مستانه ایست
ز دل ششجهت شیشهها چیدهاندجهان حلب خوش پریخانهایست
به هرگردبادیکزین دشت و درتامل کنی هوی دیوانه ایست
گر این است سنگینی خواب ماخروش قیامت هم افسانه ایست
درین انجمن فرصت ما و منهمان قصهٔ عشق و پروانهایست
قناعت به گوشت نگفت ای صدفکه در جیب لب بستنت دانهایست
رفیقان تلاشی که آنجا رسیمدرین دشت دل نام وبرانهایست
مباشید غافل ز وضع جنونبه هر زلف آشفتگی شانهایست
ز تحقیق خود هیچ نشکافتیمسرم در گریبان بیگانه ایست
چو بیدل توان از دو عالمگذشتاگر یک قدم جهد مردانهایست