غزل شمارهٔ ۶۹۲
سخت جانی از من محزون که باور داشتهستزندگانی بی تو این مقدار لنگر داشتهست
خار خار موج در خونم قیامت میکندخنجر نازتنمیدانم چهجوهر داشتهست
بر رهت چون نقش پا از من صدایی برنخاستپهلوی بیمار الفت طرفه بستر داشتهست
حسرت مستان این بزم از فضولی میکشمشرماگر باشد عرقهم می بهساغر داشتهست
بزمها از رشتهٔ شمعیست لبریز فروغاینقدر بالیدنم پهلوی لاغر داشتهست
پروازها جمع است در مژگان منگر همه خوابیده باشم بالشم پر داشتهست
؟؟؟ پروازها جمع است درمژگان منپنجهٔ بیکار هم خاریدن سر داشتهست
نیست جز نامحرمی آثار این زندانسراخانهٔ زنجیر یکسر حلقهٔ در داشتهست
دست بر هم سودن ما آبله آورد بارچونصدف بیحاصلیها نیزگوهر داشتهست
چون تریا پا بهگردون سودهایم از عاجزیآبله ز خاک ما را تاکجا برداشتهست
دل مصفاکن جهان تسخیری آن مقدار نیستآینه صیقل زدن ملک سکندر داشتهست
بیدل از خورشید عالمتاب باید وارسیدیک دل روشن چراغ هفتکشور داشتهست