گنج

غزل شمارهٔ ۶۶

هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست راپشت پایی بود معراج این بنای پست را
بر فضولی ناکجا خواهی دکان ناز چیدجزگشاد و بست جنسی نیست درکف دست را
عمرها شد شورزنجیرازنفس وا می‌کشمکشور دیوانه مجنون‌کرد بند و بست را
قول وفعل طینت بیباک دررهن خطاستلغزش پا و زبان دارد تصرف مست را
با همه معدوم از قید توهّم چاره نیستماهی بحرکمان هم می‌شناسد شست را
سرمه‌کردم تا قی چشمی به خویشم واکندفطرت بی‌نورتاکی نیست بیند هست را
بیدل‌ازنازک‌خیالان مشق‌همواری‌خوش‌استتا نیفشارد تأمل معنی یکدست را