گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۲

سر هرکس زگلی پر زده استگل ندانست چه برسر زده است
گر بوذ آینه منظور بتانچشم ما هم مژه‌ کمتر زده است
لغز میکده عجز رساستپای پر آبله ساغر زده است
بی‌رخش نام تماشا مبریدبو نکاهم مژه نشنر زده است
با دل جمع همان می‌سوزمشعله اینجا در اخگر زده است
شمع گر سیرگریبان داردفال پروانه ته پر زده است
تا رهی واشود ز قد دوتازندگی حلقه بر این در زده است
شوفم از نبامه‌بران مببتغنی‌سترنگ ما پر به ‌کبوتر زده ‌است
گره دل ز که جوید ناخندستهای همه قیصر زده است
ناله‌گر مشق جنون می‌خواهدشش جهت صفحهٔ مسطر زده است
غافل از طعن کس آگاه نشدبر رگ مرده ‌که نشتر زده است
ناکجا زحمت امید بریمنفس این بال مکرر زده است
نیست آتش که زجا برخیزددل بیمار به بستر زده است
فقر آزادی بی‌ساخته‌ای‌سثکوتهی دامن ما بر زده است
این سخن نیست‌ که یارا‌ن فهمندعبرت ازبیدل ما سر زده است