غزل شمارهٔ ۵۸۰
در بهار گریه عیش بیدلان آماده استاشک تاگل میکند هم شیشه و هم باده است
طینت عاشق همین وحشت غبار ناله نیستچون شرارکاغذ اینجا داغ هم آزاده است
هیچکس واقف نشد از ختمکار رفتگاندر پی اینکاروان هم آتشی افتاده است
پردهٔ ناموس هستی اعتباری بیش نیستبزم ما را شیشهایگر هست رنگباده است
منزل خاصی نمیخواهد عبادتگاه شوقهرکف خاکیکه آنجا سر نهی سجاده است
زاهد ز رشک شرار شوق ما تردامنانهمچو خارخشک بهر سوختن آماده است
عقلکو تا جمع سازد خاطر از اجزای ماعشق مشت خاک ما را سر به صحرا داده است
خار راه اهل بینش جلوهٔ اسباب نیستازکمند الفت مژگان نگه آزاده است
زنهار! ایمن مباش ز شک دردآلود منگرهمه یکشبنم استاین طفل توفانزاده است
تا فنا در هیچ جا آرام نتوان یافتنهرچهجزمنزل درینوادیست یکسرجادهاست
گوهر ماکاش از ننگ فسردن خون شودمیرود دریا ز خویش و موج ما استاده است
دل به نادانی مده بیدلکه در ملک یقینتختهٔ مشق خیال است آینه تاساده است