گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۴

راحت‌ جاوید عشاق ‌از فضولی رستن استسجدهٔ شکر نگه چشم‌ از تماشا بستن است
چون خروش نغمه‌ای‌کزتار می‌آید برونشوخی پرواز ما ازبال آنسو جستن است
از کشاکش نیست ایمن یک نفس ، فرصت شمارکار ریگ شیشهٔ ساعت ز پا ننشستن است
نشئهٔ آزادیی دارد غرور عاشقانناله را گرد نکشی از قید هستی رستن است
تا چه زاید صبحدم‌کامشب به بزم نوبهارغنچه‌چون‌مینای‌می‌از خون‌عیش‌آبستن است
شرمی از آزار دلها کن که در ملک وفابهرناموس‌مروت رنگ هم نشکستن است
از مکافات عمل ایمن نباید زیستنسربریدن های ناخن عبرت دل خستن است
همچو اشک از انفعال دستگاه ما و منآب‌باید شدکه‌آخر دستی‌ازخود شستن‌است
تا توان زین انجمن‌ کام تماشا یافتنهمچو شمع اجزای ما را با نگه پیوستن است
زانقلاب دهر بیدل ‌کارم از طاقت‌ گذشتبعد از این از سخت‌جانی سنگ بر دل بستن است