گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۵

امروزکه امید به‌کوی تو مقیم استگر بال گشایم دل پرواز دو نیم است
نتوان ز سرم برد هوای دم تیغتاین غنچه‌گره بستهٔ امید نسیم است
شد حاجت ما پرده‌برانداز غنایتسایل همه جا آینهٔ رازکریم است
فیض نظرکیست که درگلشن امکانهر برگ‌گل امروزکف دست‌کلیم است
جزکاهش جان نیست ز همصحبت سرکشگریان بود آن موم‌که با شعله ندیم است
بر صاف‌ضمیران بود آشوب حوادثصد موج‌کشاکش به سر در یتیم است
پیوسته پر آواز بودکاسهٔ خالیپرگویی ابله اثر طبع سقیم است
آسوده‌دلی الفت یأس است وگرنهامید هم اینجا چه‌کم اززحمت بیم است
حیران طلب مایهٔ تمییز ندارددر چشم گدا ششجهت آثارکریم است
بی‌رنگی گلشن نشود همسفرگلآیینه ز خود می‌رود و جلوه مقیم است
بیدل ز جگرسوختگی چاره ندارمبا داغ مرا لاله‌صفت‌عهد قدیم است