گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۲

شعله‌ ها در گرم جوشی‌، داغ آه سرد ماستنغمه هم حسرت غبار ناله‌های درد ماست
خاک تمکین آشیان حیرت آن جلوه ‌ایملنگر دامان چندین دشت وحشت‌ گردماست
حال‌ دل صد گل ز چاک‌ سینهٔ ‌ما روشن استصد سحر بوی جگر در رهن آه سرد ماست
بسکه در دل مهرهٔ شوق سویدا چیده‌ایمازکواکب چرخ هم داغ بساط نردماست
عضوعضوماجراحت‌زار حسرتهای‌اوستهر دلی ‌کز باد الفت خون ‌شود همدرد ماست
آفتابی در سواد یأس غربت‌گو مباشخاک‌بر سریختن‌، صبح دل شبگرد ماست
مشت خاشاکی ز دشت ناکسی‌ گل ‌کرده‌ایمحسرت‌ برق‌، آبیار طبع غم‌پرورد ماست
دام هستی نیست زنجیری‌ که نتوان پاره‌ کرداینقدر افسردگی از همت نامرد ماست
سایهٔ مژگان همان بر دیده‌ها پبنده استآنچه نتوان ریختن جز بر سر ما گرد ماست
با غبار وهمی از هستی قناعت کرده‌ایمخاک باد آورده ی ماگنج بادآورد ماست
تا کجا خواهی عیار دفتر مجنون‌ گرفتنُه سپهر بی‌سر وپا نسخهٔ یک فرد ماست
پرتوشمع است بیدل خلعت زرین شببزم سودا، فرش اگر دارد، ز رنگ زرد ماست