غزل شمارهٔ ۵۱۳
احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل استهرچه میروید ازین صحرا زبان سایل است
اعتبارات غنا و فقر ما پیداست چیستخاک از آشفتن غبارست و به جمعیتگل است
وحشت بحر از شکست موج ظاهر میشودرنگ روی عشقبازانگرد پرواز دل است
بیگداز خویش باید دست شست از اعتبارهرکه درخود میزند آتش چراغ محفل است
صیدگاهکیست اینگلشنکه هر سو بنگریآب و رنگگل پرافشانتر ز خون بسمل است
هرچه میبینم سراغی از خیالش میدهدپیش مجنون وادی امکان غبار محمل است
سیل بنیاد تحیر حسرت دیدارکیستجوهرآیینه چون اشکمچکیدن مایل است
نیستی شاید به داد اضطراب ما رسدشعله را بیسعی خاکسترتسلی مشکل است
تا نگردید آفت آسایشم نیرنگ هوشزین معما بیخبر بودمکه مجنون عاقل است
ازتلاش عافیت بگذرکه در دریای عشقهرکجا بیدستو پاییجلوهگر شدساحل است
کوشش ما مانع سرمنزل مقصود ماستدر میان بسمل و راحت تپیدن حایل است
باطن آسوده ازیک حرف بر هم میخوردغنچه تا خواهد نفسبر لبرساند بیدل است