غزل شمارهٔ ۴۹۲
بیدماغی مژدهٔ پیغاممحبوبم بس استقاصد آواز دریدنهای مکتوبم بس است
ربط این محفل ندارد آنقدر برهم زدنگر قیامت نیست آه عالم آشوبم بس است
تا بهکیگیرم عیار صحبت اهل نفاقاتفاق دوستان چون سبحه دلکوبم بس است
سخت دشوار است منظور خلایق زیستنبا همه زشتی اگر در پیشخود خوبم بس است
عمرها شد پینهدوز خرقهٔ رسواییمزحمتچندین هنر، یکچشم معیوبم بس است
گاه غفلت میفروشم،گاه دانش میخرمگربدانم اینکهدر هرامر مغلوبمبس است
حلقهٔ قد دوتا ننگ امید زندگیستگرفزاید برعدم این صفرمحسوبم بس است
تا کجا زین بام و در خاشاک برچیندکسیهمچو صحرا خانهٔ بیرنج جاروبم بس است
حیف همتکزتلاش بیاثر سوزد دماغخجلت نایابی مطلوب مطلوبم بس است
بوی یوسف نیست پنهان از غبار انتظارپیرهن بیدل بیاض چشمیعقوبمبس است