غزل شمارهٔ ۴۸۱
او گفتن ما وتو به هر رنگ ضرور استاینش مکن اندیشهکه او از همه دور است
آیینهٔ تنزیه وکدورت چه خیال استجاییکه بطون منفعل افتاد ظهور است
واداشته افسانهات از فهم حقیقتاین پنبهٔ گوشت اثر آتش طور است
یاران به تلاش من مجهول بخندیداو در بر و من دربهدر، آخر چه شعور است
بر صبحدمگلشن ایجاد منازیدهنگامهٔ بنیاد تبسمکده شوراست
دمسردی یاران جهان چند نهفتندندان به هم خوردهٔ سرمازده عور است
از شخص به تمثال تسلی نتوان شدزحمتکش صیقل نشوی آینهکور است
جاییکه خموشیست سرو برگ سلامتهرگاه زبان بالگشاید پر مور است
پرغره نباشید چه تحقیق وچهتقلیداینها همه بیحاصلی عشق غیور است
بیدل به تو درهیچ مکان راه نبردیمآیینه سراب استکه تمثال تو دور است