غزل شمارهٔ ۴۶۹
خاک غربتکیمیای مردم نیک اختر استقطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست
موج شهرت درکمین خامشی پر میزندمصرع برجسته آهنگی زتار مسطراست
زشتی اعمال دارد برق نفرین در بغلشاهد حسن عمل را جوش تحسین زیور است
منصبگوهرفروشی نیست مخصوص صدفهر نواییکز لب خاموش جوشدگوهر است
از مآل جستجوهای نفس آگه نیاماینقدر دانمکه سیر شعله تا خاکستر است
مهر خاموشیست چون آیینه سرتا پای منگر به عرضگفتگوآیم زبانم جوهر است
این معما جز دم تیغ تو نگشایدکسیکز هزاران عقدهام یک عقدهٔ سودا، سر است
میخروشد عشق واز هم میگدازد پیکرمنعرهٔ شیر، این نیستان را، به آتش رهبر است
گر مرا اسباب پروازی نباشدگو مباشطایر رنگم، شکست خاطرم، بال و پر است
همچو شبنم در طلسم دامگاه این چمنمرغ ما را فیض آب و دانه ازچشم تر است
راحت جاوید فقر از جاه نتوان یافتنخاک ساحل قیمت خودگر شناسدگوهر است
کعبه جو افتاد شوخیهای طاقت ورنه منهرکجا از پا نشینم آستان دلبر است
جوش دانش اقتضای صافی دل میکندخانهٔ آیینه را جاروب زلف جوهر است
مرگ را در طینت آسوده طبعان راه نیستآتش یاقوت بیدل ایمن از خاکستر است