غزل شمارهٔ ۴۶۷
نیک و بدم از بخت بدانجام سفید استچندان که سیاه است نگین نام سفید است
سطری ننوشتم که نکردم عرق از شرممکتوب من از خجلت پیغام سفید است
بر منتظران صرفه ندارد مژه بستندر پرده همان دیدهٔ بادام سفید است
ای غره ی جاه این همه اظهار کمالتحرفی چو مه نو ز لب بام سفید است
بر اهل صفا ننگ کدورت نتوان بستاین شیر اگر پخته وگر خام سفید است
ناصافی دل آینه ی وصل نشایدای بیخردان جامهٔ احرام سفید است
پوچ است تعلق چو ز مو رفت سیاهیدر پینه کنون رشتهٔ این دام سفید است
صبحی به سیاهی نزد از دامن این دشتچندان که نظر کار کند شام سفید است
از چرخ کهن درگذر و کاهکشانشفرسودگیی از خط این جام سفید است
از خویش برآ منزل تحقیق نهان نیستصد جاده دریندشت به یک گام سفید است
چون دیدهٔ قربانیات از ترک تماشابیدل همه جا بستر آرام سفید است