گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۵

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت استدیده هرجا باز می‌ گردد دچار رحمت است
خواه ظلمت‌کن تصور خواه نور آگاه باشهرچه اندیشی نهان و آشکار رحمت است
ذره‌ها در آتش وهم عقوبت پر زنندیاد عفوِ این‌قدر تفسیر عار رحمت است
دربساط آفرینش جزهجوم فضل نیستچشم نابینا سپید از انتظار رحمت است
ننگ خشکی خندد ازکشت امیدکس چراشرم آن روی عرقناک آبیاررحمت است
قدردان غفلت خودگر نباشی جرم کیستآنچه عصیان‌خوانده‌ای‌آیینه‌دار رحمت است
کو دماغ آنکه ما از ناخدا منت‌کشیمکشتی بی‌دست و پاییها کنار رحمت است
نیست باک از حادثاتم در پناه بیخودیگردش‌رنگی‌که من دارم حصار رحمت است
سبحهٔ دیگر به ذکر مغفرت درکار نیستتا نفس باقی‌ست هستی در شمار رحمت است
وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهیدتاکجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است
نه فلک تا خاک آسوده‌ست در آغوش عرشصورت رحمان همان بی‌اختیار رحمت است
شام اگرگل‌کرد بیدل پرده‌دار عیب ماستصبح اگر خندید در تجدیدکار رحمت است