غزل شمارهٔ ۴۰
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارا۶ بیت
نسیم شانه کند زلفِ موجِ دریا راغبار سرمه دهد چشمِ کوه و صحرا را
ز زخمِ ارهٔ دندانِ موج ایمن نیستگهر به دامنِ راحت چهسان کشد پا را
لبش به حلقهٔ آغوشِ خط بدان مانَدکه خضر تنگ به بر میکشد مسیحا را
عدمسرایِ دلم کنجِ عزلتی داردکه راه نیست در او وهمِ بالِ عنقا را
حدیثِ نرم نمیآید از زبانِ درشتشرارخیز بود طبع، سنگِ خارا را
همیشه تشنهلبِ خونِ ما بوَد بیدلچو شیشه هرکه به دست آورَد دلِ ما را