گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۴

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: ینیات۱۰ بیت
سرکیست تا برد آرزو به غبار سجده‌کمینی‌اتنرسید قطرت نه فلک به هوابیان زمینی‌ات
نه حقیقت دویی آشنا، نه دلیل عین تو مآسوابه‌کجاست عکس توهمی‌که فریبد آینه بینی‌ات
تک و تاز وهم و گمان ما به جنون‌ گسسته عنان ماتویی آنکه هم تو رسید‌ه ای به سواد فهم یقینی‌ات
ز جهات عالم خشک و تر به غنا نچیده ای آنقدرکه‌کسی به غیر تنزه تو رسد به دامن چینی‌ات
نه به فهم تاب رسیدنی نه به دیده طاقت دیدنیدل خلق و هرزه تپیدنی به خیال جلوه‌ کمینی‌ات
چه‌حدوث وکو قدم‌زمان چه‌حساب‌کون وکجا مکانهمه یک‌شاره ای کن‌فکان نه‌شهوری و نه‌سنینی‌ات
به جراحت دل ناتوان ستم است دیده گشودنمکه قیامتی‌ست ششجهت ز تبسم نمکینی‌ات
ز غرور ناز فعیتی‌ که به ما رسانده پیام توچقدر شکسته‌کلاه دل خم طاق نسبت چینی‌ات
عدم و وجود محال ما، شده دستگاه خیال ماچه ‌بلاست نقص و کمال ما که نه‌آنی ‌است‌و نه اینی‌ات
دل بیدل از پی نام تو به چه تاب لاف توان زندکه ز که برد اثر صدا ادب تلاش نگینی‌ات