غزل شمارهٔ ۳۸۸
از خامشی مپرس و زگفتار عندلیبصد غنچه وگل است به منقار عندلیب
دارم دلی به سینه ز داغ خیال دوستطراح آشیانهٔ گلزار عندلیب
نامحرمیکه از ادب عشق غافل استدارد اهانت گل از انکسار عندلیب
بییار جای یار نشان قیامت استبا باغ در خزان نفتد کار عندلیب
دردسر تظلم الفت کجا بردگر زبر بال هم ندهد بار عندلیب
از دورباش غیرت خوبان حذرکنیدگل خارها نشانده به آزار عندلیب
آیین دلبری به چه رنگش نشان دهندشاخگلیکه نیست قفسوار عندلیب
بویگلم برون چمن داغ میکنداز نالههای در پس دیوار عندلیب
من نیز بیهوس نیام اما نداد عشقپروانه را دماغ سر وکار عندلیب
شاید نصیب دردی از اهل وفا برمبستم دل دو نیم بهمنقار عندلیب
بالین خوابگل همه رنگ شکسته بودآه از ندامت پر بیکار عندلیب
بیدل بهار عشرت عشاق ناله استامسال نیز میگذرد پار عندلیب