گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۶

فیض حلاوت از دل بی‌کبر و کین طلبزنبور را ز خانه برآر انگبین طلب
بی‌پرده است حسن غنا در لباس فقردست رسا ز کوتهی آستین طلب
دل جمع کن ز بام و در عافیت فسونآسودگی ز خانه به دوشان زین طلب
پشمینه‌پوش رو به فسردن سرای شیخ!فصل شتا محافظت از پوستین طلب
دست طلب به هرچه رسد مفت عجزگیردور است آسمان‌، تو مراد از زمین طلب
گلهای این چمن همه در زیر پای توستای غافل از ادب نگه شرمگین طلب
زین جلوه‌ها که در نظرت صف کشیده استآیینه‌داری نفس واپسین طلب
عمر از تلاش باد به‌کف چون نفس گذشتچیزی نیافت کس که بیرزد به این طلب
دل درخور شکست به اقلیم انس تاختچینی همان به جادهٔ مو رفت چین طلب
شبنم وصال‌گل طلبید آب شد ز شرماز هرکه هرچه می‌طلبی اینچنین طلب
این آستان هوسکدهٔ عرض ناز نیستشاید به سجده‌ای بخرندت‌، جبین طلب
بیدل خراش چهرهٔ اقبال شهرت استعبرت زکارخانهٔ نقش نگین طلب